السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
368
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
موجود باشد قطعا پايينى هم موجود است و بالعكس . وجود « وجود » گاهى به صورت معناى حرفى به كار مىرود كه رابط ميان قضايا بوده و در فارسى از آن به « است » تعبير مىشود و زمانى به صورت معناى مصدرى به كار مىرود كه در بردارندهء نسبت به فاعل است و مرادف فارسى آن لفظ « بودن » مىباشد . و گاهى به صورت اسم مصدرى به كار مىرود كه مرادف فارسى آن لفظ « هستى » است . وجود بنفسه و وجود بغيره وجودى كه فى نفسه و لنفسه مىباشد به نوبهء خود به دو قسم منقسم مىشود : يكى وجودى كه از هرجهت مستقل است و هيچ وابستگىاى به غير ندارد ، يعنى نه تنها تصورش وابسته به تصور طرفينش نيست - بر خلاف وجود فى غيره - و نه تنها وجودش نياز به محل و موضوع ندارد - بر خلاف وجود لغيره - بلكه وجودش نياز به علت نيز نداشته ، خودبهخود موجود مىباشد . به چنين وجودى كه همان واجب الوجود بالذات است « وجود بذاته يا بنفسه » گفته مىشود . قسم ديگر ، وجودى است كه براى تحققش نياز به علت دارد ، يعنى به واسطهء وجود ديگرى موجود مىگردد ، چنين وجودى را كه همان وجودهاى امكانى هستند ، « وجود بغيره » مىنامند . وجود خارجى مقصود از وجود خارجى ، در برابر وجود ذهنى ، نحوهء وجودى است كه تمام آثار مورد انتظار از ماهيت در آن وجود بر ماهيت مترتب مىگردد . يعنى اگر يك ماهيت در خارج تحقق يابد و لباس وجود خارجى را به تن كند آثارى را كه مربوط به ذات و ذاتيان آن مىشود - كه كمالات اوليّه ناميده مىشود - و نيز امورى را كه خارج از ذات آن ماهيت است و پس از تماميت ذات بر آن مترتب مىگردد - كه كمالات ثانيه خوانده مىشود - واجد خواهد بود . شايان ذكر است كه « خارجى » داراى اصطلاح ديگرى نيز هست كه معناى عام دارد و مطلق وجود را شامل مىشود . در اين اصطلاح مقصود از خارجى بودن ، مطلق منشأ آثار بودن است . و هرگاه گفته مىشود وجود ، مساوق با خارجيت است مقصود همين معناى عام آن است . وجود ذهنى مقصود از وجود ذهنى نحوهء وجودى است كه آثار مورد انتظار از ماهيت در آن وجود بر